تبليغاتX
نوشته های یک آبای


نوشته های یک آبای

در اینکه آیینه آیینه است شکی نیست/من اعتماد ندارم به چشمهای خودم

دوستان محبت کنن پی نوشت وبخونن!!

باورم نمیشه
هنوزم که هنوزه باورم نمیشه!
این من بودم؟؟من بودم ک اونجا بودم؟؟
من بودم که از ته ته دل اسمشو فریاد میزدم؟؟
من بودم که از اعماق وجودم اشک میریختم؟؟
شبش نخوابیدم چشمام میسوخت ولی تا میومد گرم شه صورتش میومد جلو چشای سوختم ودوباره بیخوابی!!
۳روز پیش بود
دیگه کم کمک داره تبدیل به خاطره میشه
یه لحظه از کنار چشمم صحنه ورودش کنار نمیره وقتی اون در کوچولو باز شد و...وای
به قول فاطمه:شاید از پشت ستون وکلی دوربین دیده میشد اما ماه قلب من بود از همه بهم نزدیک تر
کاش بازم اون خاطره تکرار شه......

ولی هیچوقت خوشیا موندگار نیست!!حداقلش واس من!بدون اینکه لحظه ای به بچش فک کنم به بقیه بچه ها....فک کردم
بچه ی احمدی روشن ها...

پ.ن:خانما وآقایون اگه خیلی بهت زده میشن باید بگم ک هرکسی یه ایده یه منشی داره نباید سعی در تخریبش داشته باشیم از تمسخر ابایی ندارم ولی کامنت شما نشون دهنده شخصیت شماس!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 11:26 توسط مریم-آبای|

سلام
 این یه آپ همراه با ترس و وحشت واضطراب....
تاحالا دو تا امتحان دادم ک خودم احساس میکنم خوب بودم ولی احساس من همیشه برعکس با واقعیت عمل میکنن!!
فقط میخوام امتحان بعدیم سخت بدن دیگه!!اونموقه س که:من آنم ک رستم بود پهلوان.......
انزلی چی بازی درمیارم بیا وتماشا کن!!
دیگه خلاصه مخم هنگیده سرم واینور اونور میکنم هی خطوط مبادی میاد جلو چشمم ک هی میگه:النعت السببی هو نعت....
البدل الاشتمال هو بدل....
عییییییییش(عمق فاجعه بود)
خلاصه دیدیم شنبه امتحان خونواده دارم ک اونم قربونش برم من خودم الان به خودم انقد اعتماد دارم ک میتونم یه جزوه خانواده تدوین کنم!!والا
اومدم یه سری بزنمو برررم
خب بریم سراغ آپ امرو:


آرام آرم فرود می آیند
اشک هایم را میگویم
گرمند
قلب وچشمم تبانی کرده اند
دیدگانم تار است
ومن آرام میگریم
با دستانی تهی
وخاطری سراسر سردرگم
من به دستانی تهی قانعم
من به این تبانی قانعم
من فقط میخواهم چشمانملبریز از ستاره شود...

پ.ن:منظور از خانواده خانواده در اسلامه!!

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 20:29 توسط مریم-آبای|

سلام سلام ببخشید ک دیر آپ میکنم
سرم شلوغه درسا تقریبا عربی هستن سختم شدن...شده ها!!!یکی از بچه ها ازم خواسته بود براش از دانشگام بگم!اگه مشخص کنه چی میخواد بدونه منم میگم
قبل از هرچیز شب یلداتون وتبریک میگم وبیشتر تبریکم بخاطر اینه که شب یلدا پیش مامان باباتونید
دوس داشتم فقط پیش مامان بابای عزیزم بودم ودر حال حاضر هیچی جز این خوشحالم نمیکنه!!
دلم براشون یه ذره شده ۲۵ روز دیگه میرم پیششون

قفسم را میگذاری در بهشت...
قفسم را میگذاری در بهشت تا بوی عطر مبهم دور دستی مستم کند تا تنم را به دیوارها بکوبم تا تن کبودم دردبگیرد ودردنردبانی است که آن سویش تو ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم اما من آدم متوسطی هستم وبیش از آنچه باید خودم را درگیر نمیکنم با هیچ چیز در بهشت هم حسرتم را فقط آه میکشم تن نمیکوبم به دیوارها که درد مرا به تو برساند...

پ.ن:میگویم سلام ، هیچکس جوابم را نمیدهد ، پس خدانگهدار میگویم شاید از سر اتفاق ، یک نفر دست هایش تکان بخورد

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 19:13 توسط مریم-آبای|

سلام خوبید من بعد یه هفته اومدم وخوشحالم چون یکی از دوستامم دوباره اومدهwoobin دوست عزیزمه ک خیلی دلم براش تنگ شده بود(خوش اومدی...)
منم که این هفته خونه بودم ولی همشم مریض بودم هی هی آمپول میزدم ولی تونسم تو این مریضی یه عالمه کتاب بخونم درسمم نخوندم
خلاصش اینکه تو انزلی چ خبر بوووووود؟آخ دلم براش تنگ شده بود یه عالمه ولی یه چیز جالب!!وقتی ک میخواسم برگردم قم اصلا ناراحت نبودم!!برعکس همیشه!
مامانم اینام امروز رفتن کربلا
بوس بوسیشون میکنم از راه دور
اين مطلبيه ك خودم نوشتمش اميدوارم خوشتون بياد:



 


بازهم پائیز، قلب مرا به یغما برد

 بازهم پائیز آمد اما اینبار همراهی در کنارم نمی بینم...

 شاید حتی همراهی برای قدم در میان برگهای بی جان ...

 هنوز برگها نیز ترانه قدمهای عاشقانه ما را به خاطر دارند....

 قدمهای به وسعت دو قلب عاشق ، قدمهایی به همنوازی همه درختان و

 شاید قدمهایی از کرانه قلب عاشق من بر روی دفتر خاطرات زندگی

 سردم...

 آری زمان صبر نمیکند روزی با تو حالا بدون تو از این فصل و کوچه های

  دلتنگی آن عبور میکنم...

 اما پائیز نیز به دنبال نوای قدمهایت از قلب من کوچ کرده است ....

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 14:46 توسط مریم-آبای|

سلام
آقایون یا خانومایی ک از اومدن به وب من اذیت میشن لطف کنن ....بذارن رو .... وبرن!!
اگه شما عاشقی یا تنها نیسی به من هیچ ارتباطی نداره!!
من حرفای دلمو مینویسم
افتاد؟؟
اگه توجه داشته باشی من نه ترویج خودکشی میکنم نه کسی رو ناراحت میکنم
وبهای زیادی هستند که آدمو به گریه میندازن
شما شاد باشی انگار من شادم
درضمن هیچکس تنها نیست!
همراه اول وآخر با هممون هست....
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 17:13 توسط مریم-آبای

درد دل که میکنی
ضعف هایت را
دردهایت را.....
میگذاری توی سینی وتعارف میکنی
که هرکدام را که میخواهند
بردارند.....
تیز کنند......
تیغ کنند.......
وبرنند به ....روحت

نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 15:20 توسط مریم-آبای|

گریم گرفته
خوابگا تا ۲هفته دیگه کمپلت خالیه خالی میشه اونوقت منه.... باید تو خوابگا بمونم چونکه از تموم غیبتام استف کردم الان باید سر تک تک کلاسام برم بعد منتظر بمونم یکی با اسب سفید بیاد ما رو بقاپه ببره خونمون بعد کرایشو بگیره سر خرو(همون اسبو)کج کنه گمشه!!!!!
ای خداااااااااا
بعد ماتا هفته دوم محرم یعنی دقیقا تا۲۸ روز دگ باید اینجا بمونم فک کنم تا اونموقه این شکلیبشم!!!!
ننههههههههههههههههه بواااااااااااااااااااااا می دیل شمه ره تنگا بوسته!!!!!!(زور نزن گیلکی بود نیمیفهمیششششششش)
هییییییییی دنیا
یکی از بچه ها ازم پرسید چون حق غیبت نداری نمیری خونه بش گقتم پ ن پ چون خیلی عاشق خوابگام اگه ازش دور بشم دلتنگش میشم میخوام ی ماه دگ اینجا بمونم
مخش پکیده بود تقصیری نداش بدبخت!!
من غلط بکنم دگ غیبت کنم
مامانمو میخواااااااااااااااااااااااااام
درضمن پروفایل به روز شده میباشد.
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 19:19 توسط مریم-آبای|

 

 شعر طنز  ازدواج مجدد jokestan1740.persianblog.ir

سر جلسه خواستگاری.....بعد از نیم ساعت سکوت!

مادر داماد: ببخشید کبریت دارین؟

خانواده عروس: کبریت؟ کبریت برا چی؟!!

مادر داماد: والا پسرم میخواد سیگار بکشه.....

خانواده عروس: پس داماد سیگاریه.....؟!

مادر داماد: سیگاری که نه...والا مشروب خورده؛ بعد از مشروب سیگار میچسبه.....

خانواده عروس: پس الکلی هم هست.؟!

مادر داماد: الکلی که نه والا قمار بازی کرد... باخت! ما هم مشروب دادیم بهش که یادش بره!!

خانواده عروس: پس قمار هم بازی میکند...؟!

مادر داماد: آره...دوستاش تو زندان بهش یاد دادن...

خانواده عروس: پس زندان هم بوده...؟!

مادر داماد: زندان که نه...والا معتاد بود؛ گرفتنش یه کمی بازداشتش کردن...

خانواده عروس: پس معتادم بوده...؟!

مادر داماد: آره...معتاد بود؛ بعد زنش لوش داد...

خانواده عروس: زنش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 15:14 توسط مریم-آبای|

این روزا که تو شهر خودم نیستم ودلم برای بارون شهرمون لک زده هی با خودم میگم که چرا تو این قم بارون نمیاد آخه؟
اصلا این شهر غیر عادیه!!!والا
بارونای انزلی با اون صدای شلاقیشون که میخورن به شیروونی خیلی دوس داشتنین
داره گریم میگیره
دلم لک زده واسه ایوونمون که وقتی بارون میگیره میشینم رو لبه ش کلی آسمونو دید میزنم
یا مثلا اگه حسش باشه رو حیاط قدم میزنم
یا حتی لب پنجره میشینم و کوچه رو نگا میکنم
تاحالا شده وقتی بارون میگیره برید وبه دریا نگاه کنییییییییید؟
ولی امروز تواین قم یعنی.... حالم از بارون بهم خورد سنگین شده بودم آخرشم نیم ساعته برگشتم خوابگاه
ولی خب این نیز بگذرد


بعضی ها می شوند دریا،بعضی ها می شوند کوزه های آبی که از دریا برایمان آب می آورند کوز های رنگین ، به رنگ شعر و موسیقی و فیلم و عکس و مجسمه و نوشته و…
بعضی هامی شوند چشمه وبعضی ها می شوند کوزه هایی که …
بعضی ها رود و …
بعضی ها باران
و
.
.
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 18:10 توسط مریم-آبای|

بـه نسـیمی هـمه ی راه بـه هـم می ریـزد

کـی دل سنگ تـو را آه بـه هـم می ریـزد

سنگ در بـرکه می انـدازم و می پنـدارم

با همـین سنـگ زدن مـاه بـه هـم می ریـزد

عـشق ، بـر شانـه ی هـم چـیدن چـندیـن سنـگ است

گـاه می مـاند و نـاگـاه به هم می ریـزد

آن چـه را عـقل بـه یـک عـمر به دست آورده است

دل بـه یـک لحـظه ی کـوتـاه به هـم می ریزد

آه ! یـک روز هـمین آه تـو را مـی گـیرد

گـاه یک کـوه به یـک کـاه بـه هـم می ریـزد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 18:24 توسط مریم-آبای|


آخرين مطالب
» سلام حضرت آقا
»
» قفسم را میگذاری در بهشت...
» سلاااااااااااام
» تذکر
» ---
» تعطیلی تا اطلاع ثانوی..... ممنوع
» خواستگاری
» بارون...
» فاضل نظری

قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت